چقدر اینروزها شبیه این بیت از غزل "انار" فاضل نظری شدم.
نگام کنید.
مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود:
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت...
ترانه مترو یه کار مستند با تحریفات اختیاری خاص هنره که در اوج بی هنری مولف به عمق مخاطبای خودش رخنه کرد و دلیلی شد برای وبلاگی شدنش. با هم باشیم ...
مترو کند حرکت می کنه حوصله م پریده حرف بزن
با دوست دخترم دعوام شده دختر که نه ، نارفیق زن
روزگار به همه رویاهام توهین کرده با انگشت شصت
مادرم توی خونه ها اشغال پدرم یا خمارِ یا نعشه ست
خیلی وقته که خسته از دنیام تن سپرده ام به غصه و ماتم
خیلی وقته دچار کابوسم توی آینه شطرنجی ام ، ماتم
تو کدوم ایستگاه پیاده ای ؟ من تو ایستگاه رنج و بدبختی!
جایی که همه زیر غم خوابن وقتی تو رو کاناپه یا تختی ..
بگذریم از من و غم و دردام تو چرا چهره تو خشن کردی؟
پالتوی خوشگلیه ، کفشات چند ؟ چطوری موهاتو فشن کردی؟
یه جوری افاده میای انگار همه ی مانکنا بهت باختن
شلوارت مارک گوچیِ اما مفت گرونه تا دسته انداختن
اونقدر حرف زدیم که می بینم حالا من هم مثل پول نفتم
مترو سمت اعیان نشین ها رفت من به نیت جنوب می رفتم
آقا نگه دار پیاده بشم که به خط خزانه برگردم
خانوم اینو ازم بگیر، ببخش اگه دست توی جیبتون کردم.
کوچه ی بچه گیای من و تو
توی گوش تک تک پنجره هاش
جاریه هنوز صدای من و تو
اونروزا بین تموم بچه ها
هیشکی اندازه من دوستت نداشت
توی لی لی بازیمون به عشق تو
غیر من هیشکی پاشو رو خط نذاشت
می دونم دیگه منو نمیشناسی
میدونم خاطره گفتن بیخوده
هرکدوم از ما تو آینه ی دلش
با یه اصل تازه روبرو شده
اما من هنوز دلم لک میزنه
برای تو لحظه ها رها شدن
برای قایم با شک بازی با تو
برای به خاطرت پیدا شدن
واسه رفتن به همون دنیای خوب
همه چی مثل قدیما رو به راس
واسه من روسریتو نکش جلو
دامن کوتاه چین دارت کجاس
